|
نمی دونم چرا این بار توی بدترین دوراهی زندگیم موندم .
و دارم فقط منتظره گذر زمان می مونم کاش بدونم زمان که بگذره برنمیگرده و اگه برنگرده حسرتش واسم می مونه ولی خدایا تو بگو چی کار کنم . توی این دلتنگی غریب توی این بازی یک طرفه ی روزگار نمی دونم خدایا خدایا + نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388 6:58 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
هین حالا درحالیکه اشک دیدگانم را پوشانده از پری کوچکی می نویسم که در این سرزمن خاکی جای بیشتری از این نداشت . زهرای خوبم که خداوند او را فراخواند و او چه مشتاقانه لبیک گفت . عزیزم شاید دیگر چشمانمان با دیدنت غرق شادی نشود اما خاطراتت همواره در زندگی ما و با ما می ماند . حتی اگر خاکها نگاه براق و جذبه ی وصف ناپذیرت را بپوشاند ..... هفت تیر هرساله برایم یادآور یکی از بدترین خاطرات زندگیم خواهد بود . تو معصومانه زیستی و در اوج خردسالی و پاکی ات ما را تنها گذاشتی ! بدون اینکه به ما بگویی چرا؟ عزیز من عزیز از دست رفته ی ما سفری رفتی بی بازگشت اما بدان هرچند می دانم روح آگاه تو این ر به تو می رساند دوستت دارم ..... + نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388 5:2 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
زندگی کن زندگی کن حتی اگر دلیلی برای آن نداری شاید زمانی دیگر دلیلی پیدا کنی که دیگر نتوانی از آن دست بکشی ................................ زندگی کن چون امروز ، فردا و روزهایی را داری که انتظار حضور تو را دارند ................................. زندگی کن بدون هیچ دلیل قانع کننده ای ولی زندگی کن وگرنه ناچاران همه زنده هستیم بدون اینکه خود بخواهیم ................ + نوشته شده در جمعه 5 تیر1388 5:24 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور
+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388 6:12 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید ..........
دیدگاهمو به زندگی می خوام عوض کنم و همه ی اون چیزایی که دوست دارم و حتی دوست ندارمو ببینم . بهرحال زندگی همیشه اون چیزایی که دوست داریم بهمون نمی ده .... گاهی چیزایی بهمون می ده که قبولش دردآوره و فقط به دید من و تو بستگی داره . برام دعا کنید + نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388 6:54 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
نمی دونم حتما براتون پیش اومدی که خبرای بدی بشنوید اما ........................... تا حالا شده بشنوید که عزیزترین شما بخواد برای همیشه این دنیا و شما رو ترک کنه ............ نه شما به این تقدیر راضی باشید نه خودش .......... اونوقت چه می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 3:15 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
معتقدم خوبي ها نامحدودند و نمي شه اونا رو متر كرد البته هيچ چيزي توي دنياي ما مطلق نيست و همه چي نسبي هست ولي بدون اين محاسبات بياييم به هم محبت كنيم و خوبي ها رو با يكديگر تقسيم كنيم تا اون وقت همه بتونيم بگيم خوبي ها نامحدودند ....... + نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 6:0 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
گاهی وقتا بی بهانه باید بارید تا لغزش شیرین یک قطره از باران را فهمید باران را باید فهمید تا که بارانی شد گاهی لازم است بارانی شد تا که دلتنگی ها را از یاد برد دل من به اندازه ی تمام دنیا گرفته است
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388 5:44 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
سال نو مبارک سال ۸۷ هم رفت چه خوب و چه بد گذشت و تنها خاطراتش موند برامون خاطراتی که گاه ما رو می خندونه یا گاهی اشکی از روی گونه مون سر می خوره بهرحال گذشت و تمام شد سالی دیگر و بهاری دیگر آمد این بار کاری کنیم که با یاد آوری خاطرات فقط لبخند بشینه رو لبامون .... اگه بخواییم می تونیم پس اینبار با امیدواری این نوروز باستانی رو تبریک می گم
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387 4:53 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
سلام بعد از مدتي .... باور كنيد گرفتار بودم اونم شديداً ... معذرت اگه دير به دير جواب كامنت هاتونو مي دم شرمنده ... 21 بهمن تولدم مبارک ... + نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387 6:22 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
|
| |||||