|
هرگز به پایان راه نمی اندیشیدم چرا که می دانستم بی تو در انتهای راه خبری نیست من فقط از پایان تو می ترسیدم پایان تو سرآغاز مرگ تدریجی من بود و بستن دفتر شعرم برای همیشه حال از تو می خواهم آغاز کنی ابتدا را چون همان لحظه ای که تو را در زیر باران دیدم به پایان را نیندیشیدم حال می خواهم آغاز کنی همان عشق را آغاز کنی همان پرواز را آغاز کنی از لحظه ی شروع لحظه ی سرود و درود از لحظه ی تلاقی دو نگاه در زیر باران شروع کنی و چون من به پایان راه نیندیشی که اندیشیدن به پایان راه شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت . **** دوستان گلم لطفا برای یک عزیز حتما دعا کنید و براش سلامتی رو بخواین ....... واقعا متشکرم + نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388 7:44 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
ممنون از همه ی دوستانی که با اومدن به این وبلاگ منو وشحال می کنن اما نکته ی قابل توجه این است که بیشتر مواقع به خاطره اسمم یعنی عاشق مغرور تذکر می دهند باتشکر از این افراد باید بگم عزیزان این اسم تنها عنوان یکی از مطالب خودم هست و از نظر خودم قابل قبول نیست و اعتقادی ندارم چون عاشق مغرور نیست با تشکر عاشق مغرور + نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388 7:56 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور
+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 7:53 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
اندكي شبيه دريا شده ام + نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 7:46 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
|