|
سرنوشت ما آدما چقدر شبیه یه خوابه یه دفعه بیدار می شی و می بینی همه چی تموم شده ... گاهی یه رویای شیرینه که پایانش باورنکردنیه گاهی شبیه یه کابوس وحشتناکه که تموم شدنش خوشحالت می کنه حالاکه فکر می کنم می بینم این روزا خیلی کابوس می بینم و سرنوشت من شده کابوس .
اما می دونم کابوس هم تموم می شه و بالاخره بیدار می شم همین امید به بیدار شدن من و امثال منو زنده نگه می داره ..... این روزا حرفهایی می شنوم که واسه خودمم نا آشنا هستن حرفهایی از رنگ غریبگی . باید یه چیزایی رو باور کرد که شاید اصلا دوستشون نداری و چیزایی که تو دوست داری واقعیت نداره ......... حالا با تمام وجودم احساس می کنم که چقدر آدمایی که دنیاشون کوچیکه خوشبختند چون مشکلاتشونم خیلی کوچیکتره . این روزا همه به بهانه کمک بهت نزدیک می شن اما اونا هم نمی تونن کاری واست انجام بدن ... این روزا من با واژه های غریبه زنده ام و نکته ی آخر نمی شه به اسن خوشبختی خوشبخت بود . + نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 7:55 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
|